تبليغاتX
:. مثل آسمون .:

ثانیه ها...

شب که باید ،نمی خوابید . می نشست و نگاه میکرد. به چی ،نمیدونم. به پنجره. به دیروز. به فردا . و روز که نباید، میخوابید.  نه به لذت، به اصرار. با هر باز کردن چشم، ساعت بی عقربه ی کامپیوتری رو نگاه میکرد که هی شماره مینداخت و باز پلک های هشیارش رو روهم فشار میداد. می گفت: می بینی چه کلاهی سرمون میذارن؟ به ۶۰ نرسیده، دوباره صفرمیشن. اینطوری ما بدبخت ها فکر می کنیم مدام باید شروع کرد. 

 حالم از بیداری به هم میخوره.

 

می گفت: موقع پرکردن مربع ها ، صدای "تق" مدادنوکی که میشکنه دلم رو آشوب می کنه .

می گفت: کاش یه جوری بهم می رسوند که "سه گزینه ی بالا" درسته یا "هیچکدام" . جواب" چرا" ها روهم  لازم نبود بده . اونها روازبس مزخرف بافتم بلد شدم.

می گفت: دلم میخواد نصفه کاره ولش کنم ،تموم شه بره.

 حالم از امتحان به هم میخوره.

 

می گفت یه مورچه اس که ازبس راننده ها به احترامش پشت خط عابر پیاده وایستادن ، از خودش چندشش میشه.

می گفت : باید مورچه باشی تا بفهمی پشت این چراغ قرمز و ترمز ، چه تحقیری خوابیده.

می گفت دلش میخواد بره زیر چرخ کالسکه ی یه بچه ی دماغو که هنوزپوستش آفتاب نخورده ، و بمیره.

 حالم از زنده بودن به هم میخوره.

 

وقتی رسیدم فقط دستاش بیرون بود و چشماش. ردخونابه روی اون همه لایه ی باند و گاز پیدا بود. دلم میخواست بپرسم : این همون تقلبیه که منتظرش بودی یا چرخ کالسکه اس؟

انگشتای کشیده اش رو انداخت تو چین های پایین بلوزم . سرم رو خم کردم دم صورتش. از لای لبایی که لابد از فشار پانسمان بازمونده بود، یواش گفت: دلم میخواست صد سال زندگی کنم.

و مرد...

 

 

+ نوشته شده در 87/02/21ساعت 18 توسط نازنین |


مرگ سبز...

سنگ ،

      بسیار

دست،

    بی تاب میل سنگ

صلیب ،

    بند وساقه ای

واشک ،

   شورو بی گناه

 

قورباغه چال شد

با صلیبکی برباغچه

 

ورویای شب،

کابوس شد ازمرگ سبز 

 

 

+ نوشته شده در 87/02/21ساعت 18 توسط نازنین |


وقت لطیف شن...

باران
اضلاع فراغت را مي شست.
من با شن هاي
مرطوب عزيمت بازي مي كردم
و خواب سفرهاي منقش مي ديدم.
من قاتي آزادي شن ها بودم.
من
دلتنگ
بودم.

در باغ
يك سفره مانوس
پهن
بود.
چيزي وسط سفره، شبيه
ادراك منور:
يك خوشه انگور
روي همه شايبه را پوشيد.
تعمير سكوت
گيجم كرد.
ديدم كه درخت ، هست.
وقتي كه درخت هست
پيداست كه بايد بود،
بايد بود
و رد روايت را
تا متن سپيد
دنبال كرد.
اما
اي ياس ملون!

 

+ نوشته شده در 87/02/21ساعت 18 توسط نازنین |


من،یک تنگ ماهی به وسعت هستی...

هوا دم بدی دارد. انگار زیادی آلوده است و بوی سیگار از دیشب حالم را بد میکند. به هوا نگاه میکنم. بی تاب است. نه سرد و نه گرم.انگار دلش تند تند میزند. انگارپای هوا روی هواست. انگار هوا هم دلشوره ی فردا را دارد. انگار بهار در سرزمین های پر التهاب دلش تند تر میزند.

نشسته ایم . ماهی ها در تنگ میچرخند و به هم نزدیک میشوند.

میگویم: آخی! دارن همدیگه رو بوس میکنن! می خنديم. هر سه.

چقدر دلم تنگ سجاده ی آبی است و تسبیح آبی رنگم. چقدر دلم تنگ خلوت  نیاز است. شوق لمس خالق درنگاه به زاویه ی اتاق ، نقطه ای در این جهان که قبله است. که برای من قبله است . که چه استقامتی طلبیده پاس این قبله و چه عشقی ، و چقدر فراموشی.

پسر از دوربینش نگاه میکند. زن شیر مینوشد . و بعد صدای زنگ در ...

و مرد که می آید...

ومرد که زن را در آغوش میگیرد ...

و پسر که آزرده دوربین را از چشم بر میدارد تا نبیند...

همينقدر ساده. همينقدر صميمی. همينقدر ملموس و همينقدر حقيقی.روحش شاد. پيامبر ده فرمان را ميگويم. 

نشسته ایم .

میگویم: همیشه از مرگ، از فکر مرگ خودم دلم میگرفت. یه روزگاری فکر میکردم ترسه. وقتی بار آخر رفتم سفر فهمیدم که ترس نیست. دلتنگیه. سخته بمیری و اونایی رو که دوستشون داری دیگه نبينی.

... مهربان، خيلی مهربان نگاهم میکند. و من پر ميشوم از تصوير اين نگاه . و من دلم برای اين لحظه هم تنگ ميشود

... میگوید: آخه تو داری این دنیایی فکر میکنی. اون موقع دیگه معنای اتفاقا وتعريف آدمها اینجوری نیست که تو دلتنگ بشی.

میگويم: من که نمی دونم. من الآن با فکر این جهانیم به مرگ فکر میکنم واز اون همه دلتنگ شدن دلم میگیره.

دوستمان هم میگوید: مث این فیلما میشیم که همش باید یه گوشه وایسیم و دیده نشیم.

ماهی ها کنار هم آرامند. میخندیم. هر سه.

قطعه را تمرین میکنم. پر میشوم از اضطراب. دیوانه این همه اضطراب چرا؟ قرار است به آرامش برسی... آنقدر تمرین میکنم که درست میزنم.

و آرامش ،بعد از اضطراب. فکر میکنم آرامش بدون اضطراب چه چیز بی نمکی است.

ماهی ها به هم چسبیده اند. تنگ را تکان میدهم. و لبهايم را به هم فشار ميدهم. عادتی است از کودکی. یکی از ماهی ها دارد میمیرد. و آن یکی تکیه گاه این یکی شده. گلوله ی بغض راه گلويم را ميبندد. و فرار میکنم.

- لعنت به من اگه دوباره عید ماهی بخرم...

- عزیزدلم ماهی قرمز مال همینه دیگه. چرا با خودت اين جوری ميکنی؟ 

ومن به نیاز ماهی دم مرگ فکر میکنم و به آن يکی که تکيه گاه شد. و به تصور احمقانه يک هم آغوشی بی دغدغه به جای درک آشفتگی دو موجود پر اضطراب . و پناه ميبرم به آن زاويه...

 

+ نوشته شده در 87/02/21ساعت 18 توسط نازنین |


مهربانی...

دريا دريا مهربانی‌ات را می‌خواهم
نه برای دست‌هایم
نه برای موهایم
نه برای تنم...

که برای درخت ها تا بهار بیاید...

 

+ نوشته شده در 87/02/21ساعت 18 توسط نازنین |


شب که می رسد... 

شب كه مي رسد

از كنار قله هاي ...

نمي دانم چه بگويم

و هميشه

آفتابي كه طلوع كرده

فردا

برايم تفاوتي نمي كند

چه حلقه اي

دستانم را قلاب كرده

و حلقوم ماهي هاي ساده

سفيد يا دودي شده

نمي دانم

همان شيشه هاي مزخرف رفلكس

تا انتهاي غروب كه آفتاب

كمانه مي كند تا انتهاي قالي ها

چه فرقي دارد

اگر

براي شنيدن آواز قناري هاي اسير

كف دالانهاي مفروش

تا طلوع

طلوع هالوژن هايي كه ژن ها را دست كاري

مي كنند يا مي خواهند

دوباره

قناري ها را با آتش سوسن و ياس

و كباب

آب ، تاب.

چشمهايم را كه مي بندم

انعكاسي است

از تمام لجاجت هاي روز

سقوط

سقوط

و يا شايد هبوط

بر بلندايي كه اينجا نيست.

 

+ نوشته شده در 87/02/21ساعت 18 توسط نازنین |


 

می‌نشینم کنار ميزتان
و آنقدر شیطنت می‌کنم
که صدای همه چیز در بیايد
صدای جاقلمی و قلم‌ها
صدای خودنويس توی دست‌تان
صدای کاغذها
صدای میز
صدای هوا                    

صدای آن دستگاه فکس مسخره تان

صدای آن دستگاه صدور بلیط قطارتان
...

می دانم !

آن وقتی که رسیده باشم توی بغلت
صدای خدا هم در آمده...

 

+ نوشته شده در 87/02/21ساعت 18 توسط نازنین |


عشق چیست؟
 
به کوه گفتم عشق چیست؟ لرزید

به ابر گفتم عشق چیست؟ بارید

به باد گفتم عشق چیست؟ وزید

به پروانه گفتم عشق چیست؟ نالید

به گل گفتم عشق چیست؟ پرپر شد

به انسان گفتم عشق چیست؟  اشک از دیدگانش جاری شد و گفت: دیوانگیست

+ نوشته شده در 87/02/21ساعت 18 توسط نازنین |


عالی ترین کلمه، خداست.  محبوب ترین کلمه، ادب است. زیبا ترین کلمه، عشق است.   

زشت ترین کلمه، قاتل است.پر ارزش ترین کلمه، مادر است.بی ارزش ترین کلمه دنیااست.

جذاب ترین کلمه،وفاست. گرامی ترین کلمه،عبادت است.زجردهنده ترین کلمه،گناه است.  

موثرترین کلمه،پول است. بزرگترین کلمه، حقیقت است. سودمندترین کلمه،صبر است.  

منفورترین کلمه،دشمن است.پربها ترین کلمه،دوستی است.فرح انگیزترین کلمه،شهادت است

+ نوشته شده در 87/02/21ساعت 18 توسط نازنین |


رنج...

دنیا را بد ساخته اند. کسی را که دوست داری تو را دوست نمیدارد٬ کسی که تورا دوست میدارد دوست نمیداری٬ اما کسی که هم تو او را دوست داری و هم او تورا دوست دارد٬ به رسم و آیین هرگز به هم نمیرسید  

                                     واین رنج است

                                         

+ نوشته شده در 87/02/21ساعت 18 توسط نازنین |


من...

نمی دونم کِی بود، کجا بود که "منم" گم شد! یعنی فکر می کنم من اصلا "من" نداشتم هیچ وقت. همیشه دیگران برام مهم بودن نه خودم. اینکه همه رو دوست داشته باشم برام یه اصل بوده. اینکه همه رو دوست داشته باشم و به هیچ کس وابسته نشم. شاید همین "منِ" من باشه؟ نمی دونم. هرگز در سراسر دنیای خاطراتم لحظه ای رو ندارم که کسی مهمتر از خودم برای من نباشه...

 

+ نوشته شده در 87/02/21ساعت 18 توسط نازنین |


کودکی من...

كودكي

كه مي گذرد در شتك ثانيه هاي برفي

در برابر خورشيدي كه هر صبح بر مي آيد

و بيشتر از سي روز ديده نمي شود

شايد بيشتر و يا كمتر

در كنار ساحل تايمز

تا كودكيم

كه با عروسكها گذشت

و تويی كه نبودي

تويی كه بودي...

 

+ نوشته شده در 87/02/21ساعت 18 توسط نازنین |


هارمونی...

هجوم عقربها

با گرداني از مورچه هاي زرد

چه هارموني اي دارد

صداي خورده شدن استخوانها

زير دندانهاي نوك تيز موش ها

ميهماني لاشخورها

و من

كه تنها ميزبان اين حلقوم هاي حريصم...

 


+ نوشته شده در 87/02/21ساعت 18 توسط نازنین |


انتهای تاریکی...

همیشه دویده ایم

با پایی که رمق نداشته

که داشته هایمان

به اندازه مشتی علف

سرخوشانه تر از انگیزه

تا راهی که رفته ایم

از طعم شور دریا

تا کام گرفتن های خلوت

تلنگری زده ایم

بر میخ های ثروت و سالوس

تابوت های هزار پاره جنون

و چقدر دلتنگ کشتی های شکسته ایم

روی قله های جامانده از دریا.

و می پیچیم

روی پیچک های ظاهر فریب

که همیشه

همینطور بوده است

انعکاس نور در آبهای برکه های متعفن...

 

+ نوشته شده در 87/02/21ساعت 17 توسط نازنین |


ناکامی...

 

و تو گم مي شوي در من هايي چون من

كه سايه ايم

همه

بر آستانگان ِ اشكوب هاي غريزه

كه پرسه مي زنند

و يا شايد اتو مي زنيد با ماشين هايتان

من را و يا شايد

من هايي چون من را

آخ كه چه بدبختند

من هايي چون من

كه گرفتار تو هايي چون تو مي شوند

بي آنكه پشيزي بگيرند

در قبال عرياني تن هايي

كه رها مي شوند در اقيانوس ِ خواستني ها

آخ كه چه بدبختند تو هايي چون تو

كه لذتي نمي برند از كام جويي هاي كلاسيك

و دل خوش اند به

الفاظ ركيكي كه مي گويند به من هايي چون من

و شلاقهايي كه مي زنند

امروز حيرانم

از نازكاي ابروهايم كه دل می بَرَند

و جان مي بُرند

آخ كه نفير نفرين هاي نفرهايي چون من

هميشه بر گرده تو، هاي هاي مي گريند

تا ثابت كنم كه انگار خود دليل ناكامي خويشتنم...

 

+ نوشته شده در 87/02/21ساعت 17 توسط نازنین |


نگاه بی تفاوت...

بر دیدگاه من
دیده ها فراوانند
و می بینم که مرا با خشم، محبت، عشق، علاقه و نفرت نگاه می کنند
و من از این همه نگاه
بیزارم
چونکه نه تنها در عمق این نگاهها چیزی نیست
حتی سطح بی رنگشان نیز تهی ست
تهی از خشم، محبت، عشق، علاقه و نفرت
تنها یک حالت کشنده و زجرآور
در عمق این نگاهها موج می زند
"حالت بی تفاوتی"
و این حالت همه میدانند که چقدر درد آور است...

 

 

+ نوشته شده در 87/02/21ساعت 17 توسط نازنین |


شعر...

شعر چیست؟
پیامی شادی بخش
در قالب وزن و قافیه؟
یا آلامی دل انگیز و رویابخش
که تنها از عشق و جدائی
از می و وصال و بوسه
حکایت می کند؟
و یا سیلابی طوفنده، کوبنده
که می روبد
بستر را
با اتحاد قطره ها
و تا دریا پیش می رود
اینک تأملی باید...

 

+ نوشته شده در 87/02/21ساعت 17 توسط نازنین |


و امشب...پ

امشب هبوط می کنی

بی سرانجام

بر کویری تن رنجورم

و تا دمیدن گلهای اطلسی

بر پرده اتاق

هزار باره خواهش می شوم

در برگریز بی عاطفه هم آوایی

آنک آهیم، آ ه ه ه ه ه ه ه .....

و نعره مستانه خواستن

با لذت آمیختگی سیب و گندم

تا اوج قله های رفیع غریزه...

 

+ نوشته شده در 87/02/21ساعت 17 توسط نازنین |


حرف دل...

بارها خواستم رازي که مدتهاست

در قلبم نگه داشته ام برايت فاش کنم

مي خواستم بگويم دوستت دارم...

 اما نتوانستم ...

هرگاه از کنارم مي گذشتي

 آرزو مي کردم اين راز را در نگاهم بخوني ...

افسوس که تو بي اعتنا از کنارم مي گذشتي

تا آنکه ديروز قلم به دست گرفتم

 تا بنويسم

 از تو و اين همه بي مهريت متنفرم

 وقتي قلم را از روي کاغذ بر مي داشتم

با تعجب ديدم که نوشته ام :

 (دوستـــــت دارم)

 آخر قلب يک عاشق هرگز نمي تواند دوروغ بگويد 

+ نوشته شده در 87/02/21ساعت 17 توسط نازنین |